مرا ديوانه خواندي اي پري گفتي و گل گفتي
كه من در عاشقي طاقم تو گر با مدعي جفتي
الا يادش به خير آن شب كه تنگ بسترت شب را
به بيداري سحر كردم سحر بر من برآشفتي
نوشته شده توسط Moein در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 1:17 PM موضوع | لینک ثابت
دلتنگي.....مزه تلخ بي تو بودن....تلخي لحظه هايي كه اندوه و غمي بي پايان ارمغان اونه...كسي چي مي دوني تو دلم چي مي گذره .... كي مي خواد تو غم من شريك باشه؟....هان؟
گفتني هام زياده و گوش شنيدن كم ...تازه كميابي اونا ( منظور گوش شنيدنه ) هم كمياب تر از قديما هم شده...نمي خوام نااميد باشم و با نااميدي حرف بزنم ...چون زنده ام و زندگي جريان داره ...و خدايي كه در اين نزديكيست روي شب بو ها....روي قانون گياه.... همه و همه اينا زندگي رو جذاب تر مي كنه ...ولي چه كنم كه غم و اندوه دلتنگي بيداد مي كنه و كسي جز يك عاشق دلداده حرف منو نمي فهمه....
به تو نياز دارم نمي دونم چرا؟ ولي مي خوامت با همه بدي هات و خوبي هات با همه تلخي ها و شيريني ها با تمام فراز و نشيباي زندگي فاني دنيا ...ولي باز دلبسته چشمونه سبزتم و با اونا آروم مي شم
فقط كسي اين نوشته رو مي فهمه و مي دونه كه واسه اون نوشته شده كه اينو بخونه و بفهمه كه كي اينو نوشته بفهمه كي عاشق چشماي سبزشه و كيه خاطرشو عمريه كه مي خواد؟
پرهام....... احمقانس همه فك مي كنن از روي نظر و هوا و هوسه ...احمقانس اگه اين طور فك كنين.
از عشق خوشم نمي اومد ولي معني اونو تازه حالا درك مي كنم و مي فهمم كه عشق همون چيزيه كه منو درگير خودش كرده و تنها ارمغان خودشو " دلتنگيو" به من بخشيده....
زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست...هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود...صحنه پيوسته به جاست...
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد
نوشته شده توسط Moein در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 ساعت 11:48 PM موضوع | لینک ثابت
زن به شوهر : اگر من بميرم تو چه كار مي كني؟
مرد: ديوانه مي شوم.
زن: دروغ مي گويي من مي دانم كه اگر من بميرم تو زن ديگري مي گيري!
مرد: نه مطمئن باش كه آنقدر ديوانه نمي شوم.
نوشته شده توسط Moein در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 9:41 PM موضوع | لینک ثابت


شخصي يكي از دوستانش را ديد دوستش از او پرسيد: نهار چه خورده اي؟ مرد كه ماست خورده بود و مقداري از آن بر ريشش ريخته بود پاسخ داد: جوجه كباب!!!
دوستش گفت:راست مي گويي چونكه فضله اش بر ريشت افتاده است!!!
نوشته شده توسط Moein در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 10:17 PM موضوع | لینک ثابت
آن قدر نزديك شد لبهاي جانان بر لبم
تا كه آمد از خيال بوسه اي جان بر لبم
خيره شد چشمم در آن لبهاي عشق انگيز و پاك
مهر خاموشي زد آن چشم درخشان بر لبم
نوشته شده توسط Moein در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 10:23 PM موضوع | لینک ثابت

دانش آموزي از معلم خود پرسيد: چرا آدمهاي احمق را به گاو تشبيه مي كنند؟
معلم گفت:يك زوز عده اي به باغ وحش رفتند و ديدند كه همه حيوانات مشغول خنديدن هستند. فقط گاو است كه نمي خندد.
روز بعد آنها دوباره به آنجا رفتند و ديدند كه قضيه بر عكس شده است يعني اينكه اينبار فقط گاو است كه مي خندد ولي بقيه ساكت هستند.
از كارمندان باغ وحش علت آنرا پرسيدند و آنها پاسخ دادند كه ميمون روز قبل داستان خنده داري را براي حيوانات تعريف نمود. همه خنديدند جز گاو كه تازه امروز ماجرا را فهميده و مشغول خنديدن است.
نوشته شده توسط Moein در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 10:0 PM موضوع | لینک ثابت

در روستايي شخصي قاطري داشت كه با لگد زنش را كشته بود در موقعي كه اطرافيان براي تسليت به خانه او مي آمدند مردها يواشكي مي گفتند: اگر قاطرت را بفروشي به قيمت خوب آنرا از تو مي خريم....
نوشته شده توسط Moein در شنبه ششم تیر 1388 ساعت 0:19 AM موضوع | لینک ثابت

مردي در بيمارستان بستري بود .او را آماده كردند تا به اتاق عمل ببرند.
در حاليكه تيم جراحي آماده كار بود . بيمار از اتاق خويش گريخت.
يكي از دوستانش از او پرسيد: چرا از اتاق عمل فرار كردي؟ بيمار گفت: مي خواستم به همه ثابت كنم كه از چنگال عزرائيل هم مي شود گريخت.....
نوشته شده توسط Moein در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 11:50 PM موضوع | لینک ثابت

بچه اي جلو مهمانها دست در بشقابي كرد پدرش عصباني شد و به او سرزنش كرد و گفت : گوساله
بعد گفت: اصلا مي داني گوساله چيه؟
بچه : بله بابا جان مي دانم گوساله يعني بچه گاو.
نوشته شده توسط Moein در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 3:15 PM موضوع | لینک ثابت
مردي در موقع نماز پشت به قبله مي ايستاد و نماز مي خواند پرسيدند چرا رو به قبله نمي كني؟ گفت از بس گناه كرده ام خجالت مي كشم رو به قبله بايستم....
نوشته شده توسط Moein در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 3:7 PM موضوع | لینک ثابت
هنگامي شش دختر جوان و زيبا به آرامگاه حافظ رفتند و شرط آن بود كه به ديوان حافظ تفالي زنند تا كدام زيباترند...چون دسته جمعي كتاب گشودند اين شعر آمد:
شهري ست پر كرشمه و خوبان ز شش جهت
چيزيم نيست ورنه خريدار هر ششم
نوشته شده توسط Moein در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 2:50 PM موضوع | لینک ثابت
دو ديوانه در زير نور ماه قدم مي زدند. يكي از آنها گفت: امشب ماه شب چهارده است كه اينقدر هوا روشن است ديوانه دوم گفت: احمق جان ما شب چهارده كجا بود اين نور خورشيد است كه همه جا را روشن نموده است.
آن دو با هم بحث و جدل نمودند تا اينكه به سومين ديوانه برخورد كردند و از او پرسيدند.
ديوانه سوم گفت: والله چه عرض كنم من مال اينجا نيستم و اينجا غريبم...!
نوشته شده توسط Moein در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 1:10 AM موضوع | لینک ثابت

افسري به سربازان زيردستش نكاتي را يادآور مي شد و به آنان مي گفت كه در ميداننبرد بايد اين نكات را فرا بگيرند.
به همين دليل يكي از سربازان را به نزد خود خواند تا از او سؤالاتي بپرسد و اشتباهات وي را اصلاح نمايد.
افسر به سرباز فوق گفتك اگر سربازي از دشمن را در ميدان ديدي چه مي كني؟ سرباز به سرعت پاسخ داد: او را مي كشم!
افسر گفت اگر تعدادشان زياد بود چه مي كني؟
سرباز باز هم گفت : همه را مي كشم!
افسر گفت: همه سربازان را كه نمي تواني بكشي اينجا بايد عقب نشيني كني و شيپور خطر را به صدا درآوري تا دوستانت به كمكت بيايند.
راستي بگو اگر گاوي را در ميدان ديدي چه ميكني؟
سرباز ساده دل گفت: او را هم مي كشم!
افسر گفت: گاو را كه نمي كشند بايد طنابي به شاخ هايش بيندازي و او را به اردوگاه بياوري!
افسر براي اينكه باز هم هوش او را امتحان كند از او مي پرسد اگر مرا درميدان ديدي چه مي كني؟
سرباز گفتك شما را هم مي كشم!
افسر گفت: اي احمق نافهم كودن منكه دشمن نيستم!
سرباز گفت: در غير اين صورت عقب نشيني كرده و شيپور خطر را به صدا درمي آورم.
افسر كه از شدت عصبانيت رگهاي گردنش بيرون زده و صورتش قرمز شده بود گفت: نه اين هم غلط است.
سرباز با خوشحالي گفت: فهميدم طنابي به شاخ هايتان مي بندم و شما را به اردوگاه مي آورم...!

نوشته شده توسط Moein در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 7:48 PM موضوع | لینک ثابت
مردم دهي قورباغه نديده بودند روزي يكي از آنها قورباغه اي را ديد و آن را پيش كدخداي ده برد و از او پرسيد: اين چيست؟
كدخدا با تعجب آن را نگريست و گفت: حتما بلبل است يا بچه است پر در نياورده و يا پير شده پرهايش ريخته است!
نوشته شده توسط Moein در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 6:59 PM موضوع | لینک ثابت
شبي بهلول خواب ديد كه كوزه اي گنج يافته است كوزه سنگين بود....زور زد تا آنرا بلند كند اما نتوانست ولي از فشاري كه به خود داده بود شلوارش را خراب كرد.
صبح روز بعد كه از خواب برخاست زنش از او پرسيد: اي مردك گنده اين ديگر چه كاري است كه كردي؟
بهلول گفت: اي زن نمي فهمي اگر قسمت اول خوابم تعبير شده بود اكنون ثروتمند بوديم و ديگر غم بينوايي نداشتيم...!
نوشته شده توسط Moein در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 6:45 PM موضوع | لینک ثابت























روزي معلم از دانش آموزي پرسيد: حام و سام فرزندان نوح پيامبر بودند نام پدرشان چه بود؟
دانش آموز ابله گفت : نمي دانم....... شب هنگاماو داستان را براي پدرش تعريف كرد پدر كه مي خواست او را به قول معروف شير فهم كند گفت:
تو و برادرت كه فرزندان من هستيد نام پدرتان چيست؟
دانش آموز بعد از كلي تفكر و انديشه هاي ژرف گفت احمد آقا؟...پدر گفت: آفرين به همين سادگي چرا نتونستي جواب معلمت رو بدي؟
روز بعد كه دوباره معلم سوال خود را تكرار كرد و نام پدر حام و سام را پرسيد:
دانش آموز با افتخار و سربلندي تمام گفت:...........احمد آقا!
نوشته شده توسط Moein در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 12:34 PM موضوع | لینک ثابت

روزي عبدالرحمن جامي شاعر معروف اين شعر را مي خواند:
بسكه در جان فكار و چشم بيمارم تويي
هر كه پيدا مي شود از دور پندارم تويي
يكي از اطرافيانش براي مزاح گفت: اگر خري پيدا شد چه فكر مي كني؟
جامي في البداهه گفت : باز پندارم تويي!
نوشته شده توسط Moein در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ساعت 10:44 PM موضوع | لینک ثابت
زني پسر خود را نزد معلم برد و گفت ك اين پسر بچه بدي است مي خواهم او را بترساني! معلم ريش بلند خود را با دهان گرفت و سر خود را جنبانيد و نعره بلندي كشيد. بطوريكه مادر از ترس به خود لرزيد و به معلم گفت: من گفتم پسرم را بترسان نه مرا! معلم گفت: مگر نشنيده اي كه در گذشته هرگاه عذاب بر قومي نازل مي شد بيگناه و گناهكار در آتش قهر خود مي سوزانيد.
نوشته شده توسط Moein در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ساعت 10:21 PM موضوع | لینک ثابت

سه مرد با هم همسفر بودند....يكي ار آنان مردي نادان و ابله بود و ديگري كچل و تاس بود و سومي آرايشگر سرگرداني بود.
آنان با هم سفر مي كردند و از شهري به شهر ديگري مي رفتند تا اينكه شب به مكاني رسيدند و قرار گذاشتند تا هر دو ساعت يكي نگهباني دهد تا دزدان و سارقان وسايلشان را نبرد.....نوبت اول نگهباني با ارايشگر بود ....او كه بيكار بود و حوصله اش سر رفته بود سر نادان و ابله را تراشيد.
ساعتي بعد نوبت نگهباني مرد نادان بود....وقتي كه او را براي نگهباني بيدار كرد مردك نادان دستيبه سرش كشيد و با ناراحتي گفتك اين آرايشگر چه مرد احمقي است بجاي اينكه مرا براي نگهباني بيدار كند كچل را براي نگهباني بيدار كرده است!

نوشته شده توسط Moein در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ساعت 5:24 PM موضوع | لینک ثابت
![]()
سلام دوستان و همران عزيز از اينكه به وبم سر مي زنيين متشكرم قبلا آمار وبم خيلي بالا بود ولي خوب يك خبط و خطايي كرديم و يه مدتي ولش كرديم و .....اينم نتيجه دهشتناكش...فاتحه اندر فاتحه رو تو وب خوندمو آمار وبم اينقدر اومد پايين.... ولي خيالي نيست با وجود شما اونو دوباره مي سازيم ....فقط يك مشكل كه چه عرض كنم يك سوالي فكرمو مشغول كرده كه از اين قراره: مخاطبان وبم چه سلايقي دارند و چه چيزي رو بيشتر از همه دوست دارن و توي چه زمينه اي خواهان ادامه فعاليت هاي اين وب هستند شما هم كه مي دونيين كه تصميم جانانه اي گرفتم كه آدم متفاوتي بشم ( بنا بر پست پيشين ) واسه همين اگه دوستان لطفي بكنين و با نظر دادن به اين پست و يا پست الكترونيكي Souls111@gmail.com نظرات ارزشمندتون رو ارايه بديد يا اگر مطلبي داريد بنده با كمال ميل خوشحال مي شم اونو با نام خودتون تو وبم قرار بدم منتظر ياري سبز پسته اي تون هستم....جدي گفتم ها ....منتظرم!
ارادتمند تمامي دوستان عزيز و غيور ايراني و غير ايراني من معين منعمي.
نوشته شده توسط Moein در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ساعت 11:11 AM موضوع | لینک ثابت
امروز زمزمه هاي زيادي از دوستان ( مخصوصا پرهام .س .ك ) شنيدم كه تارهاي قلبه تير خورده بنده رو بيشتر مرتعش كرد و به "قول جلال رفيع روزنامه نگار واقعا خوش ذوق كشور عزيزمون ايران" با سخنان و سخنراني راديواكتيويتشون حال مارو اساسي سر حال نياوردنو بد گرفتن البته منظورم حالمون بود و ديگر هيچ!
ولي خوب با همه اين حرفاشون هي چش مارو نسبت به اين رفاقتا باز مي كنن و هي خودشونو بيشتر از پيش در پيش چش ما خوار و ذليل تر مي كنن آخه چرا اين حرفارو مي زنيين به خدا گناهكاريد كه دل جووني مثه منو مي شكنيد باور بفرماييد طاقت اين حرفا ديگه در وجود خطيبي به مثال من نيست ديگه اون معين سابق نيستم ديگه اون آدم خطاكار نمي خوام باشم ديگه اون آدم فراموشكار و سربه هوا نيستم ديگه طاقت دل شكستن و قهر و دعوا و جر و بحثو ندارم ديگه دلي هيچ كي رو نميشكنم و نمي خوام كسي ازم ناراضي باشه و نسبت به كسي احساس نفرت كنم.....يك زماني پرهامو خيلي دوست داشتم حتي بيشتر از خودم بيشتر از هر چي بودن و تا سر حد سرودن.....ولي خوب بنا به دليلي ( ويشتاسب.ف ) اين حس تو وجودم خشك شد و پوسيد و مرد....و فقط يادي از خاطرش واسم موند با اين حال هنوزم اين خاطرش واسم عزيزه و خواهد بود... اون وقتايي كه اونو با ويشتاسب مي ديدم حس نفرت عميقي نسبت به ويشي و پرهام تمام دلمو به لرزه درمي آورد و از شما چه پهنهون مي خواستم خفشون كنم و به درجه رفيع مقتول شدن نايلشون كنم و خودمو به درجه خيلي رفيع تر قاتل ايضا....ولي صب كردم و با اين احساس نفرت آميخته با خشم و غضب مقابله ...ولي كارساز نبود بعضي وقتا كه البته بهتره بگم اكثر وقتا اوقات تلخي شديدي رو مي كردم كه at first حال خودم گرفته مي شد و بعد....آخه ويشي بهم نارو زد يكي از همون 4 چيزي كه متنفرم نارو زدنه كه ايشون هم با كمال وقاحت و متانت و فصاحت و نجابت اميخته با صليته گري مارو به گلي جون فروختن....بگذريم.....اين ماجرا ها گذشت نمي خواستم نسبت عزيزترين كسم پرهام احساس نفرت داشته باشم واسه همين كدورتا رو با ويشي به فراموشي موقت سپردم چون پرهام نتونست به خاطرم از اون دل بكنه واسه همين از چشمم افتاد ولي خوب شايد بتونم توي اين تابستوني جايگاه از دست رفتشو با نديدنش و تنهايي و دلتنگي از پرهام 2باره بدست بيارم....جادوي دلتنگي....واسه همين با ويشتاسب موقتا صلح كردم تا 2باره احساس نفرتي نسبت به پرهام نداشته باشم تا 2باره پرهامو مثه قبل دوست داشته باشمو تا ديگه روزي مثه امروز دوشنبه صبح ساعت حدودا 10 در تاريخ 1388/3/25 به من نگه قبلا بيشتر شيفتم بود معين قبلا با حال تر بودي....
خطاب به تو پرهام جون: معين عوض شده خيلي با اون معين سابق فرق داره اميدوارم معين حاضر و بيشتر از معين سابق دوست داشته باشي ديگه نمي دونم چي بگم تا كلاممو به پايان ببرم فقط سعي مي كنم تو اين تابستوني تذهيب نفس جانانه اي رو پيش رو داشته باشم و بتونم همه رو همون طوري كه هستن بشناسمو و دوست داشته باشم خداحافظي هم نمي كنم چون مي دونم از خداحافظي بدت مياد پس توي كلام فعلا دادا و ديگر هيچ!
نوشته شده توسط Moein در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت 9:55 PM موضوع | لینک ثابت
اي چرخ فلك خرابي از كينه توست
بيدادگري شيوه ديرينه توست
اي خاك اگر سينه تو بشكافند
نوشته شده توسط Moein در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت 6:43 PM موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان عزيز و همراهان و همكاران محترم خيلي وقت مي شه دست به كيبورد نشده بودم عذر خواهم ديگه كاري نمي شه كرد بچه محصليه و هزاران دردسر ديگه و جدالي بي پايان با امتحانات ديو چهره كه حسابي تن و جسم و روح و فكر و ذهن رو دردگير درياي موج گون سختي ها و شب بيداري هاي فراوون كرده بود.
خدا رو شكر تموم شدن و رفتند و مارو با هزاران خاطره تنها گذاشتن. دوستان استارت وبو با هم مي زنيمو و به سوي اوج گيري به سمت حقايق و احساسات حركت مي كنيم .نوشتن در مورد پرهام عزيز كه حالا چيزي جز تنهايي واسم نزاشته هم خالي از لطف نيست پس اقايون و خانوما بسم الله....

نوشته شده توسط Moein در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت 6:23 PM موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط Moein در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 3:5 PM موضوع | لینک ثابت
باز دوباره با پاهاي خسته ام به اميد ديدن چشمان سبزت جاده هاي تنهايي و فراقو طي مي كنم تا شايد با سكوت و جلوه هاي ديگر سخن نگفتن منظور بي ريايم را آشكار كنم بي ريا... بي هوس... بي غرض...
تمام دليل با تو بودنم فقط احساس و "علاقه شديد قلبي" من است كه در سه حرف عشق خلاصه شده...
علاقه شديد قلبي ...عشق ....چه زيبا بود اولين نگاه عشق و چه دردناك است جدايي و فراق عشق...كه تنها درد دل را اشكهاي بي پايان شمع كه در فراق پروانه گريست درك مي كند....با كوله بار خستگي هايم زندگي را چه بي معنا پشت سر گذاشتم....گذشت و عمري بي يار و ياور بوديم و حالا....
درد عظيم دوري سينه ام را چاك چاك كرده ....بي تو چگونه به سر كنم تا يك ماه ديگر باز من همان معين تنها و غم زده سابق مي شوم كه از دوري چشمان سبز و دستان گرمو زيبايي لبخندت دروازه هاي شهر دل را به روي غصه هاي كهنه دل باز مي كنم ...ماتمكده ايست اين دل....باور احساس من چه دشوار است ..دشوار ...سخت تر از آنكه باور كني ....هوا و هوس نيست عشق خالص و علاقه اي بي پايان به تنها مونس و سراج شبهاي خاموش من است.... در تنگناي غم و اندوه دوباره دلنوشتي به پرهام سراجي تنها رفيق تنهايي و تنها اميد لحظات بي اميدي من تقديم شد.
باشد كه هرگز از خاطر نروي ...
ما را ز تو ياد است و تو را ز ما فراموش....
با تو حكايتي دگر اين دل ما به سر كند
شب سياه قصه را هواي تو سحر كند
باور ما نمي شود در سر ما نمي رود
از گذر سينه ما ياري دگر گذر كند
ايام به كام ....معين منعمي
نوشته شده توسط Moein در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 ساعت 11:35 PM موضوع | لینک ثابت
لحظه
لحظه ها بگذشت و ما در خواب غفلت بوده ايم
غافليم از حال دل در دام عشقت بوده ايم
لحظه ها بگذشت و دل با ارزوها شد اسير
آرزويم روي تو مدهوش زلفت بوده ايم
منعما
نوشته شده توسط Moein در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 10:11 PM موضوع | لینک ثابت
تير زهرآلود
عاشق روشنايي از تاريكي فرار مي كنه...دوستدار زندگي و بقا از نيستي و نابودي متنفره ...دلبسته ي عدالت و آزادي و صداقت و وفا از ظلم و استبداد و ريا و بي وفايي بيزاره و اون كسي كه به دوستي ها پايبنده از دوستانشم اين انتظارو داره كه به هر حرف نامربوطي گوش ندن و اونو باور نكنن همين دو سه روز پيش بود كه باز دل من دست خوش طوفان عقايد باطل و وحشتناك پرهام شد نمي دونم چه كار بدي كردم چه عملي از من سر زده كه اين 3 ...به قول آقاي احمدي دبير دستور زبان دوره راهنماييم....نامرد خيانتكار قاچاقچي ....يعني پرهام.س آرمين خان.الف ....پسرخاله پرهام ....و آخر از همه ويشتاسب .ف .....چه فكرايي در مورد من كه نكردن!!!!
يعني اونقدر بدبخت شدم كه بخوام شماهارو به گلي بفروشم يعني اين بود تمام اون عهد و پيمونمون.....
با اينكه آلان همه سو تفاهم ها برطرف شده ولي اين تير زهرآلودي كه به قلبم زدين تا آخر عمر با من مي مونه تا آخر عمر ......ولي يك تشكر هم ازتون مي كنم چون چشم و چال بسته ما رو نسبت به اين دنياي نامهربون بيشتر بازكردين بيشتر .....بيشتر بازكردين تا بدونم بهترين دوستاي من هم چه فكري پشت سرم مي كنن چه افكار پليدي نسبت به من دارن يعني شما فك كردين منم مثل بقيه ...واقعا كه! ......باشه اقايون نامرد باشه آقايون ..........هر چي مي خوام جلوي خودمو بگيرم هي شما .....نمي زارين آدم دهنش و قداست كلاماتو به پليدي و زشتي توهين آلوده نكنه....نميزارين ....نفرين هم كه جايز نيست پس برم رد كارم خيلي بهتره ......خيلي بهتر
باي باي تا آپ بعد عزيزان.
نوشته شده توسط Moein در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 3:39 PM موضوع | لینک ثابت


نوشته شده توسط Moein در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 3:1 PM موضوع | لینک ثابت


با اومدن سال جديد نمي دونم چرا اخلاق و عقايد و رفتارم به كلي عوض شده ديگه هيچ چيز لطف سابقو نداره ديگه مدرسه و دوستام شور و نشاط قبل رو به من نمي بخشن و ديگه زندگيم پر از افسردگي و دلمردگي شده عشق تو قلبم داره كم مي شه تنهايي و غم و غصه تو دلم داره جم ميشه ديگه افراد دورو ورم باهام سرد شدن خيلي سرد اونقدر كه دوست دارم از ته دل فرياد سكوتو سر بدمو تو دنياي خاموش خودم گم بشم برم به جايي كه همه منو فقط واسه خودم بخوان واسه خودم ....نه واسه سودي كه بهشون مي رسونم .....از همه دوستيهاي تزويرگرانشون بيزارم ديگه دارم به اين پيوند ناهمخون شك مي كنم ديگه دارم همه رو فراموش مي كنم همه رو از ياد مي برم ....همين طور كه منو از ياد بردن ....دارم خودمو از ياد مي برم.... كمكم كنيد.....
نوشته شده توسط Moein در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت 10:48 PM موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان .....
سخن گفتن چه شيرين است ...و گاهي چه تلخ و ناگوار راست ميگن هيچ زخمي بدتر از زخم زبون نيست ولي از دست اين خلايق چه ميشه كرد و كجا ميشه رفت جايي واسه آدم نميزارن ....زندگيتو به يك حرف خيلي خيلي خيلي ساده به ....ميدن چرا ؟....چون حسودن ....چرا؟...چون چش ديدن ندارن ...و خيلي چراهاي ديگه كه گفتنش جايز نيست... امروز روز چندان جالبي رو پشت سر نزاشتم ...امروز روزي بود كه دل بهترين دوستمو شكوندم... منه ابله ....بخاطر حرف يك آدم ابله تر از خودم دل پرهام.....تنها رفيق تنهايي هامو شكوندم...دل پرهام شكستو , باز دل من با تنهايي ها همخونه شد با تنهايي ها انس گرفت ....
خواستم ازت عذر بخوام پرهام جون به خدا دلم از جاي ديگه اي پر بود اين دل ديوونه رو كه ميشناسي بعضي وقتا يه خبطي مي كنه و توش عينه آهو گير مي كنه.....منو ببخش Plz
نوشته شده توسط Moein در شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 9:59 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

عشق حكايتي بي پايان....به زيبايي و درخشندگي قطره هاي باران
صداي باران را مي شنوي؟
دانه هاي باران را لمس مي كني؟ زيبايي صداي باران را درك مي كني؟
....دلي كه گرفتار عشق معشوق باشه و دفتر دل رو با مشق عشق پر كنه زيبايي آواز دانه هاي بارون رو درك مي كنه....
اي صاحب دلان عاشق دل به دفتر دلنوشته هاي خط زده عاشقي دلباخته خوش آمديد...
فهرست اصلی
دوستان
پروفايل معين جون
دوستت دارم
MC_ALi
دانلود كتاب شعر بازي عكس
هر چي دلت بخواد
سايتت رو معرفي كن
داغ ترین خبر های کامپیوتر
۩۞۩ √ عکس√ جوک √ مطالب جالب و خواندنی √ SMS جدید ۩۞۩
آهنگهاي Reveal
شهر فونت
واسطه ی عشق
★★ بهترین كدهاي جاوا ★★
آرايشي
"دانلود از شیرمرغ تا جون آدمیزاد"
دل نوشته هاي يه دختر بارون زده
**رایگان**
رازعصر
طراحی وب سایت
.:: دنياي دانلود ::.
موزیک پرتال
ShOzEx
"آموزش کامل رجیستری ویندوز ترفندهای مخفی ویندوز ، دانلود"
درد دل
تسليت قلب صبورم
"دانلود كليپ هاي فوتبالي با حجم كم"
بهترين كليپهاي موبايل
ديوونه قلب خستتم
نسيم بهار
هم صحبت باران
شيطوني هاي يك دختر بچه
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
طراح قالب
POWERED BY