بی تو با خاطره هایت چه کنم؟
در ظلمات تنهایی های من ٬ تو مرا می فهمی... من تو را می خواهم... و همین ساده ترین قصه یک انسان است... تو مرا می خوانی... من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم... و تو هم می دانی... تا ابد در دل من می مانی... نمیدانم چرا دلتنگ می شود این دلـــم گاهی خیلی ساده . . . کاش همان کودکی بودم که حرفهایش را از نگاهش میتوان خواند پس بهتر است یک امشب را سکوت کنم چرا که گاهی سکوت رنگ معصومیت هاست وقتت را نمی گیرم.... فقط.. اگر اجازه دهی گل می شوم در گلدان نگاهت... سبز می شوم در بهار حضورت گاه با یک گل سرخ ُ گاه با یک دل تنگ ُ گاه باید رویید در پس این باران گاه باید خندید بر غمی بی پایانُ
تو . . . یاد تو . . . و خاطراتت ٬
روشنترین ستاره های منند . . .
پر نورترین شعاعهای امید . . .
وقتی که چشمهایم را . . آرام می بندم . . .
آرامش یاد تو ٬ در همه رگهایم
طراوت شیرینی می دواند . . .
و مرا به سوی آینده سوق می دهد . .
با گامهایی استوار .

برایت جاری می شوم همه احساسم را
سایه می شوم
آفتاب را می خرم
اگر بخواهی..
جوانه می زنم در لا به لای ذهنت..
ستاره می کارم
عشق در جاده انتظارت می بارم...
ببین!!
همه کرمهای شبتاب را به فال نیک می گیرم اگر اجازه بدهی...
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت
16:35 توسط ...| |
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت
21:34 توسط ...| |
امشب فرهنگ واژه هایم حالش خوب نیست
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت
8:14 توسط ...| |
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت
8:13 توسط ...| |
زندگی باید کرد!
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت
14:29 توسط ...| |






