تبليغاتX
دلنوشته های خط زده
دلنوشته های خط زده

بی تو با خاطره هایت چه کنم؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 9:36 توسط ...| |

در ظلمات تنهایی های من ٬


تو . . . یاد تو . . . و خاطراتت ٬

روشنترین ستاره های منند . . .

پر نورترین شعاعهای امید . . .

وقتی که چشمهایم را . . آرام می بندم . . .

آرامش یاد تو ٬ در همه رگهایم

طراوت شیرینی می دواند . . .

و مرا به سوی آینده سوق می دهد . .

با گامهایی استوار .

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 16:35 توسط ...| |

 

 

تو مرا می فهمی...

من تو را می خواهم...

و همین ساده ترین قصه یک انسان است...

تو مرا می خوانی...

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم...

و تو هم می دانی...

تا ابد در دل من می مانی...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:34 توسط ...| |
امشب فرهنگ واژه هایم حالش خوب نیست


نمیدانم چرا دلتنگ می شود


این دلـــم


گاهی


خیلی ساده . . .


کاش همان کودکی بودم


که حرفهایش را از نگاهش میتوان خواند


پس بهتر است یک  امشب را سکوت کنم


چرا که


گاهی سکوت رنگ معصومیت هاست

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 8:14 توسط ...| |

وقتت را نمی گیرم....

فقط..

اگر اجازه دهی
برایت جاری می شوم همه احساسم را
سایه می شوم
آفتاب را می خرم
اگر بخواهی..

گل می شوم در گلدان نگاهت...

سبز می شوم در بهار حضورت
جوانه می زنم در لا به لای ذهنت..
ستاره می کارم
عشق در جاده
انتظارت می بارم...
ببین!!
همه کرمهای شبتاب را به فال نیک می گیرم اگر اجازه بدهی...

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 8:13 توسط ...| |

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:0 توسط ...| |
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:37 توسط ...| |
زندگی باید کرد!

 

گاه با یک گل سرخ ُ گاه با یک دل تنگ ُ

 

          گاه باید رویید در پس این باران 

 

         گاه باید خندید بر غمی بی پایانُ

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:29 توسط ...| |
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:26 توسط ...| |
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:24 توسط ...| |